چشم تو خنجر زده بر قلب بیمارم
جگرم سوخت ز آه فرقت دلدارم
ناز تو با من عاشق مسکین نبود
شرط وفا، مهربان یار وفادارم
علی واعظ بزرگی
هشتم اسفند یکهزار و چهارصد و سه
بر تن شاخه های خشکیده
شکوفه ها ی سپید می خندند
با وزش هر نسیم
خنده کنان می رقصند
بلبل خوش الحان
می زند چهچه ها
غنچه ها، شاد و سرمست
می سرایند سرود
دور کنید غم ها را
شادی آید به سرا
که بهارآمده است
موسم گشت وگذار
موسم سبزه و گل
بوی یار آمده است
و بهار آمده است
علی واعظ بزگی 26 اسفند 1400
سایه ملک ادب، سعدی دوران برفت
عاشق مام وطن، عاشق ایران برفت
او که تنها ز پس هجرت یارانش بود
همره مرگ شد و از پس یاران برفت
علی واعظ بزرگی
تقدیم به روح بلند هوشنگ ابتهاج ملقب به سایه
می روم در کنج عزلت با خودم تنها شوم
می سپارم دل به یادش تا مگر احیا شوم
یاد آن دشت بلا سر تا به پا خون، می شوم
قطره ای هستم مگر با یاد او دریا شوم
ادامه مطلب ...